تبلیغات
جزیره سبز

جزیره سبز

کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد ... ! من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...!
تقدیم به مانیا جونم ...

نوشته شده در چهارشنبه 17 آذر 1389 ساعت 05:53 ب.ظ توسط milad نظرات |

به نام انسانیت که زیباترین رسمه 

سلام بچه ها... باید بهتون بگم که این وبلاگ تا 1 تیر  به روز نخواهد شد ...

و در آخر :
یاران منشینید خموش ... ایران در سایه دار است منشینید خموش ... زیر ساتور تبه کاران است ... منشینید خموش ... در کشور ما سرب سوزان است پاسخ گر بپرسی از عدالت ... هر ره دیگر بود مسدود جز راه رذالت ... منشینید خموش یاران ...
موفق باشین


نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1389 ساعت 10:50 ق.ظ توسط milad نظرات |

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ؛ اما عقرب انگشت او را نیش زد .

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند ؛ نجات می دهی ؟ مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم .

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند ؟ 


نتیجه اخلاقی : عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران

 تو را بیازارند . 

نظر یادتون نره ... سبز باشین 


نوشته شده در سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 ساعت 11:00 ق.ظ توسط milad نظرات |



افسردگی چرا

وقتی هنوز كتابهای زیادی هست كه نخوانده ایم ...

وقتی راه های زیادی هست كه نرفته ایم ...

وقتی چیزهای زیادی هست كه نیاموخته ایم ...

 

افسردگی چرا

وقتی كارهای زیادی هست كه می توانیم انجام دهیم ...

وقتی كسانی  به نیروی عقل و توان بازوی ما نیازمندند ...

 

افسردگی چرا

وقتی نیروی عشق در قلب ماست ...

وقتی دلمان می تپد برا ی كسانی كه دوستشان داریم ...

برای سرزمینی كه متعلق به ماست ...

 

افسردگی چرا

وقتی اندیشه های بزرگ درسر داریم ...

وقتی آرزویمان جهانی آباد و آرام است ...


افسردگی چرا

وقتی كه ...

وقتی که ؟؟؟ وقتی که چی ؟؟؟ بچه ها توصیه می کنم تا آخرش بخونید .

( بقیه در ادامه مطلب)

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 ساعت 07:00 ق.ظ توسط milad نظرات |

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست .
همه با هم برای آبادی و آزادی ایران

نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 ساعت 07:00 ق.ظ توسط milad نظرات |

بچه ها تو این پست تصمیم گرفتم یک انشای نمونه که تو یه مدرسه دخترونه حدودا 400 نفره اول شده بود رو براتون بذارم تا شما هم بخونیدش ...هرچی باشه از بین یه جمع 400 نفری اول شده و ارزش  خوندنو شاید برای چند بار هم داشته باشه و توصیه می کنم که آن را تا آخرش بخونید و نظرتونو راجع به این انشا در قسمت نظرات با من و بقیه دوستامون در میون بذارید . موضوع انشا هم هرچه دل تنگت می خواهد بگو هستش و ... امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .

بنام عاشقترین عاشقها

دل تنگم ، خیلی چیزها می خواهد بگوید ، که همان چیزها قدرت تکلم را از من می گیرند . در اتاق تاریکم ، سرد و بی روح در رویاهایم پرسه می زنم . غم هایم را بر دوش می کشم تا شاید جای مناسبی برای آنها پیدا کنم ولی افسوس که غمهایم دست بردار نیستند و از من جدا نمی شوند .

خدای من پس کجایی ؟ من مُردم از این تنهایی ، به یاد می آورم چه شبهایی را که پر از شور بودم و برق چشمانم شب را روشن می کرد و مرا بیدار. من که سرمست بودم از این مردم ، من که دست شفقتم را از هیچ کس دریغ نمی کردم ؟! چه شبها که مرحم زخم گریه های بی پایانم شدم . چه شبها که سر به دوش تنهایی گذاشتم و تا صبح باریدم ؛ چه شبها که نبودم و کسی سراغی از دل غم زده ام نگرفت . 

مگر من چه کرده بودم که سزایش این بی کسی بود ؟ مگر کدام دل را شکستم که شیشه دلم این چنین خرد شد ؟ خیلی سخت است چیزی را داشته باشی و آن را از تو بگیرند ، پس بهتر که از اول نداشته باشی تا در حسرتش نسوزی . 

خدایا ! مرا ...

بقیه متن در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1389 ساعت 10:59 ب.ظ توسط milad نظرات |

سسسسسسسسسلا م بچه ها ...چطوریییییییین ؟؟؟  همه چی روبه راهه ؟  دلم کلی براتون تنگ شده بود ... تو این چند روزی که سیستمم ریخته بود به هم ؛ همش لحظه شماری می کردم تا درست شه و زودتر بتونم وبلاگو آپ کنم و ...

از فردا صبح دوباره کارمو جدی تر از قبل شروع می کنم و امیدوارم شما هم منو همراهی کنید و با نظرات و رهنمود هاتون بتونم وبلاگ بهتری داشته باشم .

دوستون دارم و برا همتون آرزوی موفقیت می کنم 

 

نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1389 ساعت 09:48 ق.ظ توسط milad نظرات |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید .

به آنها گفت : « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید ، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم » .
آنها پرسیدند : « آیا شوهرتان خانه است ؟ »
زن گفت : « نه ، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته » .
آنها گفتند : « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم » .
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت ، زن ماجرا را برای او تعریف کرد .
شوهرش به او گفت : « برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمائید داخل » .
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد . آنها گفتند : « ما با هم داخل خانه نمی شویم » .
زن با تعجب پرسید : « چرا !؟ » یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت : « نام او ثروت است . » و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت : « نام او موفقیت است . و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم ؟ »
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد . شوهـر گفت : « چه خوب ، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود ! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت : « چرا موفقیت را دعوت نکنیم ؟ »
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد کرد : « بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود . »
مرد و زن هر دو موافقت کردند . زن بیرون رفت و گفت : « کدام یک از شما عشق است ؟ او مهمان ماست . »
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند . زن با تعجب پرسید : « شما دیگر چرا می آیید ؟ »

پیرمردها با هم گفتند : « اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست !!! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید ...

موفق باشین 


نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 ساعت 08:58 ب.ظ توسط milad نظرات |

یاد آن روزی که بودم اولی

ناز و طناز و عزیز و فلفلی

شاه خانه بودم و با داد و دود

هرچه می خواستم آماده بود

وای از آن روزی که آمد دومی

نق نقو و بد ادا و قم غمی

من وزیر گشتم افتادم به چاه

دومی هم جای من گردید شاه

تا به خود آیم و خودداری کنم

سومی هم آمد و شد خواهرم

دختری زیبا و خوش رو مثل ماه

من و داداشم کشیدیم سوز و آه

جای سبزی و نشاط و خرمی

سر رسید از گردگاه چارمی

دیگر ...

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت 1389 ساعت 10:07 ب.ظ توسط milad نظرات |

ما امروزه بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ، خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی زود عصبانی می شویم ، خیلی کم مطالعه می کنیم ، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم ...

 به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم... زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی ، سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ...

 ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم ...

 ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را ...

 بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم ، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم ...

 عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن ، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر ... 

اکنون ...

بچه ها توصیه می کنم که این متن رو که طولانی هم نیست تا آخرش مطالعه کنید .

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت 1389 ساعت 12:54 ب.ظ توسط milad نظرات |

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود .

هراس من - باری – همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد  ...
همه با هم پیش به سوی آزادی بیشتر و بیشتر آدمی ...


نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 ساعت 06:42 ب.ظ توسط milad نظرات |


وقتی که حتی سفره ای ارزان نداریم

معلوم می گردد که اصلا نان نداریم ... 

وقتی که نان هم نیست پس اقلام دیگر

از جمله گلدان و گل و لیوان نداریم ... 

از بس همیشه گریه در چشمانمان است

دیگر نیازی به دی و باران نداریم ... 

دوتّا اتاق فسقلی کاشانه مان است

جایی برای سکه ی پنهان نداریم ... 

مامانمان هم مثل ما جایی ندارد

اینجاست که بر قهر او ایمان نداریم ... 

پای پیاده می رویم و بی خیالیم

از اینکه بنز و پاترول و پیکان نداریم ... 

از بس که جای مرغ بریان غصه خوردیم

حالی برای گفتن چاخان نداریم ... 

بابایمان در فلسفه منطق ندارد

فرمود : وقتی این نباشد ، آن نداریم ... 

یعنی که ما در زیر خط الفقر هستیم

کی گفته جا و خانه و اِمکان نداریم ؟ ... 

گفتیم : بابا ... می شود در ریم آیا ؟

ما تا ابد کلّا سر و سامان نداریم ... 

بابایمان هم گفت : گر این است چاره

وقتی همه در ریم که ایران نداریم ...!!!

آره بچه ها ... باید بمونیم و ایرانو بسازیم ... خیلی سخته ولی ممکنه ...

موفق باشین


نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 ساعت 10:25 ب.ظ توسط milad نظرات |

کری می خواست به عیادت بیماری برود ، اندیشید که هنگام احوال پرسی ممکن است صدای او را نشنوم و پاسخی ناشایسته بدهم ، از این رو در پی چاره برآمد و بالاخره با خود گفت : بهتر است پیش از رفتن بسنجم و پاسخ را نیز برآورد کنم تا دچار اشتباه نشوم ، بنابراین ، پرسش های خود را چنین پیش بینی کرد :

ابتدا از او می پرسم حالت بهتر است ؟ او خواهد گفت آری . من در جواب می گویم : خدا را شکر . بعد از او می پرسم چه خورده ای ؟ لابد نام غذایی را خواهد آورد . من می گویم گوارا باد . در پایان می پرسم پزشکت کیست ؟ نام پزشکی را می گوید و من پاسخ می دهم : مقدمش مبارک باد .

چون به خانه ی بیمار رسید ، همانگونه که از پیش آماده شده بود ، به احوال پرسی پرداخت ، گفت : چگونه ای ؟ گفت : مُردم ، گفت : شکر .

بیمار از این سخن بیجا سخت برآشفت . بعد از آن گفتش : چه خورده ای ؟ گفت : زهر ... کر گفت : گوارا باد داروی خوبی است . بیمار از این پاسخ نیز بیشتر به خود پیچید .

بعد از آن گفت : از طبیبان کیست او     کاو همی آید به چاره پیش تو ؟

بیمار که آشفتگی و ناراحتی اش به نهایت رسیده بود در پاسخ گفت :

عزراییل می آید ، برو        گفت : پایش بس مبارک ، شاد شو !

موفق باشین 


نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 ساعت 10:25 ب.ظ توسط milad نظرات |

سلام به همه دوستای گلللللللللللللللم  خوبیییییییییییین ؟ من که عالیم ، امیدوارم شما هم عالیییییییی باشین  می خواستم بگم که اگه یه نگاهی به لیست لینکهای من بندازین به جزیره دو برخورد می کنین که اونم واسه خودمه و وبلاگ دوم خودم که امیدوارم به کارتون بیاد ...
پایا و پویا باشید دوستای من ... بای . 

نوشته شده در سه شنبه 14 اردیبهشت 1389 ساعت 11:32 ق.ظ توسط milad نظرات |

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز

 رنگ با حسرت نگاه کرد ؛ بعد به بسته های چسب زخمی که در دست

 داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد  :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام

 چسب زخم هایت را بفروشی ، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می

 خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که

 ر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد شانه هایش را بالا

 انداخت و راه و افتاد و گفت:  نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام ...

این یه نمونه قشنگ از اخلاقه ، خیلی ها مثل این دخترک وجدان دارن ولی بعضیا به خاطر پول

 هر کاری می کنن ، حاضرن دیگرانو به فلاکت و بدبختی بندازن تا بازار فروششون رو از دست

 ندن و ...   بقیشو دیگه خودتون فکر کنید و اگه چیزه جالبی به ذهنتون رسید حتما تو قسمت نظرات با بچه های دیگه در میون بذارید ... سبز باشید دوستای خوبم 


نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 09:24 ب.ظ توسط milad نظرات |

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه اسکناساشو می شمره 
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش 
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم میکنه ، پولشو اما نداره
 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان 
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته پزشکشون میاد خونش 
یکی داره میمیره ، خرج مداوا نداره

بچه ها توصیه می کنم این متن رو تا آخرش بخونید ... برای خوندن بقیه متن به ادامه مطلب بروید ...

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت 1389 ساعت 01:19 ب.ظ توسط milad نظرات |


از همین فرصت استفاده می کنم و روز معلم رو به همه ی معلمای واقعی این مرز و بوم تبریک میگم و به امید آزادی همه معلم های در بند و به امید روزی که روز معلم را با حضور همه ی معلم های آزاده کشورمون که الان در زندان به سر می برن جشن بگیریم ...  و از همینجا روز معلم رو به دبیرای خوبم از جمله : آقای جواندل ، آقای راستین ، آقای سهرابی ، آقای کرد و آقای حسینی که ما بش میگیم کشکول تبریک عرض می کنم و براشون آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیشون می کنم .

 در اینجا هم چند پیام تبریک به مناسبت روز معلم برای شما دوستای گلم می ذارم و امیدوارم که مورد استفاده و قبول شما قرار بگیره ...

ای معلم تو را سپاس : ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .

 ای والا مقام ، ای فراتر از کلام ، تورا سپاس . ای که همچون باران بر کویر

 خشک اندیشه ام باریدی ... روزت مبارک .


معلم اضیظم :

عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار اضط ممنونم ...  

روظط مبارک .


سلامت گفتم پیامم دادی ، پیامت چراغ راه زندگیم شد و مرا به سرزمین نور و

 آگاهی هدایت كردی ... ای آیینه تمام نمای عشق و محبت و ایثار هرروزت

 مبارك باد .


بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم ، زیرا شمع را میسازند تا بسوزد

اما تو میسوزی تا بسازی ، با سپاس و عرض تبریک فراوان . .

 بچه ها برای دیدن بقیه پیامهای تبریک به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 11 اردیبهشت 1389 ساعت 12:12 ب.ظ توسط milad نظرات |

همه چی آرومه

همه چی تأمینه

این چقدر خوبه که

قیمتا پایینه ...

همه چی آرومه

مسئولا خوابیدن

شک نداری دیگه ..... تو به اوضاع من

همه چی آرومه

من چقدر خوشحالم

صد تومن تو جیبم ........ به خودم می بالم!

 

تو داری می میری

از چشات معلومه

من فقط بیکارم

همه چی آرومه

 ...

بگو این آرامش

تا ابد پابرجاست

بگو از یارانه

این تورم بی جاست 


روز کارگر واقعی رو پیشاپیش به همه کارگرهای زحمتکش این مرز و بوم تبریک میگم ... و به امید روزی که مسوولان در جواب مطالبات این قشر زحمتکش جامعه به جای کتک و سرکوب جوابی خدا پسندانه بدن و به حل مشکلات آنها بپردازند ...   


نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1389 ساعت 02:30 ب.ظ توسط milad نظرات |

زندگی ارام است ، مثل آرامش یک خواب بلند ...
زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ ...
زندگی رویایی است ، مثل رویای ِیک کودک ناز ...
زندگی زیبایی است ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز ...
زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست ، زندگی راز دل مادر من . زندگی پینه ی دست پدر است ، زندگی مثل زمان در گذر ...
زندگی ؟؟؟

به نظر شما زندگی ؟ حالا زندگی هرچی هست امیدوارم همه شما دوستای خوبم ازش لذت ببرین ... 

نوشته شده در پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 ساعت 10:27 ب.ظ توسط milad نظرات |

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی    عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم     باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟

شمع را باید از این خانه به در بردن و کُشتن    تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند    تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت    همه سهل است ، تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا   در همه شهر دلی ماند که دیگر بربایی ؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم    چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی

آن نه خال است و زَنَخدان و سر زلف پریشان    که دل اهل نظر بُرد که سِری است خدایی

تو مپندار که سعدی زکمندت بگریزد    چون بدانست که در بند تو ، خوش تر ز رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده    نکنم خاصه در ایام اتابک ، دو هوایی

بچه ها همونطور که می دونید سعدی غزل های خیلی قشنگی داره ... این یکی از غزل های سعدی بود که من دوسش دارم و ترجیح دادم که بذارم تو وبلاگ تا شما دوستای خوبمم بخونید ... 

 


نوشته شده در چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 ساعت 09:38 ب.ظ توسط milad نظرات |

روزی از گلی پرسیدم : زندگی یعنی چی ؟
گفت : زندگی چیزی نیست جز بوی خوش و عطر من
از سنگی پرسیدم : زندگی یعنی چی ؟
گفت : زندگی چیزی نیست جز استواری و قدرت من
از رودخانه پرسیدم:  زندگی یعنی چی ؟
گفت : زندگی چیزی نیست جز طراوت و پاکی من
از انسانی پرسیدم : زندگی یعنی چی ؟
گفت: زندگی چیزی نیست جز مهر و محبت درون من !!!

بچه ها زندگی یعنی چی ؟ خوشحال می شم نظرای شما دوستای گلمو درباره زندگی بدونم ...


نوشته شده در سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 ساعت 10:05 ب.ظ توسط milad نظرات |

شخصی را به جهنم می بردند  .در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. 

ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید .(فرض کنید چه قد خر کیف شد)


فرشتگان پرسیدند : چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد...  او

 امید به بخشش داشت ...


سلام بچه ها ... همونطور که گفته بودم بالاخره تو آخرین لحظات روز دوشنبه خودمو رسوندم ...

 حالتون چطوره ؟ خوش می گذره ؟ بچه ها یه خواهشی دارم ... اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید 

که فکر می کنید سازندست و برای وبلاگ خوبه از گفتنش دریغ نکنید ... ممنون می شم ...

دوستون دارم ... موفق باشین ... راستی نظرتونم درباره امید بگین ... فلن بای ...


نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 ساعت 10:54 ب.ظ توسط milad نظرات |

سلام به همه ی دوستای خوبم که همیشه به من لطف کردن ...مخصوصا مانیا و فاطمه که جدیدتر هستن ...بچه ها این پستو گذاشتم تا بگم که من تا 2 شنبه نیستم ...دلم واسه همتون تنگ میشه ... دوستون دارم ... مواظب خودتون باشید ... با بای
نوشته شده در جمعه 3 اردیبهشت 1389 ساعت 06:52 ب.ظ توسط milad نظرات |

در زندگی ، در نهان ، به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان 

و ار وجود آنهایی که می خواهندمان بی خبریم 

و شاید این تنها دلیل تنهایی مان باشد ... 

دوستون دارم  بای .  .


نوشته شده در پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 ساعت 01:17 ب.ظ توسط milad نظرات |

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون ... 

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ... 

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ... 

عشق یعنی تو ملامت کن مرا ، عشق یعنی می ستایم من تو را ... 

عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر ... 

عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر ... 

عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را ... 

عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو ... 

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی انتظار یک سلام ... 

عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست ... 

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ... 

عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند ... 

عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ... 

عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را ...

عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر ... 

عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ...

و عشق یعنی ...

بچه ها به نظر شما عشق یعنی چی ؟

و در آخر این گیف هم تقدیم به gf خوبم زهرا که خیلی دوسش دارم.

 









نوشته شده در سه شنبه 31 فروردین 1389 ساعت 10:05 ب.ظ توسط milad نظرات |