جزیره سبز
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت
عقرب را نجات دهد ؛ اما عقرب انگشت او را نیش زد . مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب بار دیگر
او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش می زند ؛ نجات
می دهی ؟ چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می
زند ؟ نتیجه اخلاقی : عشق ورزی را
متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند . افسردگی
چرا وقتی
هنوز كتابهای زیادی هست كه نخوانده ایم ... وقتی راه های زیادی هست كه نرفته ایم ... وقتی چیزهای زیادی هست كه نیاموخته ایم ... افسردگی
چرا وقتی
كارهای زیادی هست كه می توانیم انجام دهیم ... وقتی كسانی به
نیروی عقل و توان بازوی ما نیازمندند ... افسردگی
چرا وقتی
نیروی عشق در قلب ماست ... وقتی دلمان می تپد برا ی كسانی كه دوستشان داریم ... برای سرزمینی كه متعلق به ماست ... افسردگی
چرا وقتی
اندیشه های بزرگ درسر داریم ... وقتی آرزویمان جهانی آباد و آرام است ... افسردگی
چرا دستت را به
من بده دستهای تو
با من آشناست ای دیر
یافته ! با تو سخن می گویم بسان ابر
که با طوفان بسان علف
که با صحرا بسان باران
که با دریا بسان پرنده
که با بهار بسان درخت
که با جنگل سخن می گوید زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام بچه ها تو این پست تصمیم گرفتم یک انشای نمونه که تو
یه مدرسه دخترونه حدودا 400 نفره اول شده بود رو براتون بذارم تا شما هم بخونیدش ... بنام عاشقترین عاشقها دل تنگم ، خیلی چیزها
می خواهد بگوید ، که همان چیزها قدرت تکلم را از من می گیرند . در اتاق تاریکم ،
سرد و بی روح در رویاهایم پرسه می زنم . غم هایم را بر دوش می کشم تا شاید جای
مناسبی برای آنها پیدا کنم ولی افسوس که غمهایم دست بردار نیستند و از من جدا نمی
شوند . خدای من پس کجایی ؟ من مُردم از این تنهایی ، به یاد
می آورم چه شبهایی را که پر از شور بودم و برق چشمانم شب را روشن می کرد و مرا
بیدار. من که سرمست بودم از این مردم ، من که دست شفقتم را از هیچ کس دریغ نمی
کردم ؟! چه شبها که مرحم زخم گریه های بی پایانم شدم . چه شبها که سر به دوش
تنهایی گذاشتم و تا صبح باریدم ؛ چه شبها که نبودم و کسی سراغی از دل غم زده ام
نگرفت . مگر من چه کرده بودم که سزایش این بی کسی بود ؟ مگر
کدام دل را شکستم که شیشه دلم این چنین خرد شد ؟ خدایا ! مرا ... زنی از خانه بیرون آمد و
سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید .
به آنها گفت : « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه
باشید ، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم » .
پیرمردها با هم گفتند : « اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت
می کردید ، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست !!! » یاد آن روزی که بودم اولی ناز و طناز و عزیز و فلفلی شاه خانه بودم و با داد و دود هرچه می خواستم آماده بود وای از آن روزی که آمد دومی نق نقو و بد ادا و قم غمی من وزیر گشتم افتادم به چاه دومی هم جای من گردید شاه تا به خود آیم و خودداری کنم سومی هم آمد و شد خواهرم دختری زیبا و خوش رو مثل ماه من و داداشم کشیدیم سوز و آه جای سبزی و نشاط و خرمی سر رسید از گردگاه چارمی دیگر ... ما امروزه بدون
ملاحظه ایام را می گذرانیم ، خیلی کم می خندیم ، خیلی تند رانندگی می کنیم ، خیلی
زود عصبانی می شویم ، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم ما تا ماه رفته و برگشته ایم
اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم ... ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را ... بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم ، بیشتر برنامه می ریزیم اما
کمتر به انجام می رسانیم ... عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن ، درآمدهای بالاتری داریم اما
اصول اخلاقی پایین تر ... اکنون ... هرگز از
مرگ نهراسیده ام اگر چه
دستانش از ابتذال ، شکننده تر بود . وقتی
که حتی سفره ای ارزان نداریم معلوم
می گردد که اصلا نان نداریم ... وقتی
که نان هم نیست پس اقلام دیگر از
جمله گلدان و گل و لیوان نداریم ... از
بس همیشه گریه در چشمانمان است دیگر
نیازی به دی و باران نداریم ... دوتّا
اتاق فسقلی کاشانه مان است جایی
برای سکه ی پنهان نداریم ...
مامانمان
هم مثل ما جایی ندارد اینجاست
که بر قهر او ایمان نداریم ... پای
پیاده می رویم و بی خیالیم از
اینکه بنز و پاترول و پیکان نداریم ... از
بس که جای مرغ بریان غصه خوردیم حالی
برای گفتن چاخان نداریم ... بابایمان
در فلسفه منطق ندارد فرمود
: وقتی این نباشد ، آن نداریم ... یعنی
که ما در زیر خط الفقر هستیم کی
گفته جا و خانه و اِمکان نداریم ؟ ... گفتیم
: بابا ... می شود در ریم آیا ؟ ما
تا ابد کلّا سر و سامان نداریم ... بابایمان
هم گفت : گر این است چاره آره بچه ها ... باید بمونیم و ایرانو بسازیم ... خیلی سخته ولی ممکنه ... کری می خواست به
عیادت بیماری برود ، اندیشید که هنگام احوال پرسی ممکن است صدای او را نشنوم و
پاسخی ناشایسته بدهم ، از این رو در پی چاره برآمد و بالاخره با خود گفت : بهتر
است پیش از رفتن بسنجم و پاسخ را نیز برآورد کنم تا دچار اشتباه نشوم ، بنابراین ،
پرسش های خود را چنین پیش بینی کرد : ابتدا از او می پرسم
حالت بهتر است ؟ او خواهد گفت آری . من در جواب می گویم : خدا را شکر . بعد از او
می پرسم چه خورده ای ؟ لابد نام غذایی را خواهد آورد . من می گویم گوارا باد . در
پایان می پرسم پزشکت کیست ؟ نام پزشکی را می گوید و من پاسخ می دهم : مقدمش مبارک
باد . چون به خانه ی بیمار
رسید ، همانگونه که از پیش آماده شده بود ، به احوال پرسی پرداخت ، گفت : چگونه ای
؟ گفت : مُردم ، گفت : شکر . بیمار از این سخن
بیجا سخت برآشفت . بعد از آن گفتش : چه خورده ای ؟ گفت : زهر ... کر گفت : گوارا
باد داروی خوبی است . بعد از آن گفت : از
طبیبان کیست او کاو همی آید به چاره
پیش تو ؟ بیمار که آشفتگی و
ناراحتی اش به نهایت رسیده بود در پاسخ گفت : موفق باشین رنگ با حسرت نگاه کرد ؛ بعد به بسته های چسب زخمی که در
دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا
پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی ، آخر ماه
کفش های قرمز رو
برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی من باید دعا کنم که ر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ... و بعد
شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه ... خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام ... این یه نمونه قشنگ از اخلاقه ، خیلی ها مثل این دخترک وجدان دارن ولی بعضیا به خاطر پول هر کاری می کنن ، حاضرن دیگرانو به فلاکت و بدبختی بندازن تا بازار فروششون رو از دست ندن و ... ای معلم تو را سپاس : ای آغاز
بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس . ای والا مقام ، ای فراتر از کلام ،
تورا سپاس . ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه ام باریدی ... روزت مبارک . معلم اضیظم : عذ اینکه به من خاندن و نوشطن عاموخطی حذار بار
اضط ممنونم ... سلامت
گفتم پیامم دادی ، پیامت چراغ راه زندگیم شد و مرا به سرزمین نور و آگاهی هدایت
كردی ... ای آیینه تمام نمای عشق و محبت و ایثار هرروزت مبارك باد . بی انصافیست که تو
را به شمع تشبیه کنم ، زیرا شمع را میسازند تا بسوزد اما تو میسوزی تا بسازی ، با
سپاس و عرض تبریک فراوان . . . بچه ها برای دیدن بقیه پیامهای تبریک به ادامه مطلب بروید ... همه چی آرومه همه چی تأمینه این چقدر خوبه که قیمتا پایینه ... همه چی آرومه مسئولا خوابیدن شک نداری دیگه ..... تو به اوضاع من همه چی آرومه من چقدر خوشحالم صد تومن تو جیبم ........ به خودم می بالم! تو داری می میری از چشات معلومه من فقط بیکارم همه چی آرومه بگو این آرامش تا ابد پابرجاست بگو از یارانه این تورم بی جاست روز کارگر واقعی رو پیشاپیش به همه کارگرهای زحمتکش این مرز و بوم تبریک میگم ... و به امید روزی که مسوولان در جواب مطالبات این قشر زحمتکش جامعه به جای کتک و سرکوب جوابی خدا پسندانه بدن و به حل مشکلات آنها بپردازند ... من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟ شمع را باید از این خانه به در بردن و کُشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه ی کوچک ننمایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است ، تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی ماند که دیگر بربایی ؟ گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم ؟ که غم از دل برود چون تو بیایی آن نه خال است و زَنَخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر بُرد که سِری است خدایی تو مپندار که سعدی زکمندت بگریزد چون بدانست که در بند تو ، خوش تر ز رهایی بچه ها همونطور که می دونید سعدی غزل های خیلی قشنگی داره ... این یکی از غزل های سعدی بود که من دوسش دارم و ترجیح دادم که بذارم تو وبلاگ تا شما دوستای خوبمم بخونید ... ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید . امید به بخشش داشت ... سلام بچه ها ... همونطور که گفته بودم بالاخره تو آخرین لحظات روز دوشنبه خودمو رسوندم ... حالتون چطوره ؟ خوش می گذره ؟ بچه ها یه خواهشی دارم ... اگه انتقاد یا پیشنهادی دارید که فکر می کنید سازندست و برای وبلاگ خوبه از گفتنش دریغ نکنید ... ممنون می شم ... دوستون دارم در زندگی ، در نهان ، به کسانی دل می بندیم که نمی خواهندمان و ار وجود آنهایی که می خواهندمان بی خبریم و شاید این تنها دلیل تنهایی مان باشد ... دوستون دارم عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون ... عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ... عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ... عشق یعنی تو ملامت کن مرا ، عشق یعنی می ستایم من تو را ... عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر ... عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر ... عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ... عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو ... عشق یعنی با تو گشتن هم کلام ، عشق یعنی انتظار یک سلام ... عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست ... عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ... عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند ... عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ... عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را ... عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر ... عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی آرش و تیر و کمان ... و عشق یعنی ... و در آخر این گیف هم تقدیم به gf خوبم زهرا که خیلی دوسش دارم. 
به نام انسانیت که زیباترین رسمه 


موفق باشین


مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که
عشق بورزم .


نظر یادتون نره ... سبز باشین





وقتی که ؟؟؟ وقتی که چی ؟؟؟ بچه ها توصیه می کنم تا آخرش بخونید .
ادامه مطلب
همه با هم برای آبادی و آزادی ایران
هرچی باشه از بین یه جمع 400 نفری
اول شده و ارزش خوندنو شاید برای چند بار
هم داشته باشه و توصیه می کنم که آن را تا آخرش بخونید و نظرتونو راجع
به این انشا در قسمت نظرات با من و بقیه دوستامون در میون بذارید . موضوع
انشا هم هرچه دل تنگت می خواهد بگو هستش و ... امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .


خیلی سخت است چیزی را داشته باشی
و آن را از تو بگیرند ، پس بهتر که از اول نداشته باشی تا در حسرتش نسوزی . 
بقیه متن در ادامه مطلب
ادامه مطلب
چطوریییییییین ؟؟؟ همه چی روبه راهه ؟
دلم کلی براتون تنگ شده بود ...
تو این چند روزی که سیستمم ریخته بود به هم ؛ همش لحظه شماری می کردم تا درست شه و زودتر بتونم وبلاگو آپ کنم و ...

دوستون دارم و برا همتون آرزوی موفقیت می کنم 
آنها پرسیدند : « آیا شوهرتان خانه است ؟ »
زن گفت : « نه ، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته » .
آنها گفتند : « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم
» .
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت ، زن ماجرا را برای او تعریف
کرد .
شوهرش به او گفت : « برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمائید
داخل » .
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد . آنها گفتند : «
ما با هم داخل خانه نمی شویم » .
زن با تعجب پرسید : « چرا !؟ » یکی از پیرمردها به دیگری
اشاره کرد و گفت : « نام او ثروت است . » و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت : «
نام او موفقیت است . و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد
خانه شما شویم ؟ »
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد . شوهـر گفت : «
چه خوب ، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود ! » ولی همسرش مخالفت کرد
و گفت : « چرا موفقیت را دعوت نکنیم ؟ »
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید ، پیشنهاد کرد : «
بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود . »
مرد و زن هر دو موافقت کردند . زن بیرون رفت و گفت : « کدام
یک از شما عشق است ؟ او مهمان ماست . »
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه
افتادند . زن با تعجب
پرسید : « شما دیگر چرا می آیید ؟ »
موفق باشین





بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
خیلی کم مطالعه می کنیم ، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و
خیلی بندرت دعا می کنیم ...
... زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی ، سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان ...

بچه ها توصیه می کنم که این متن رو که طولانی هم نیست تا آخرش مطالعه کنید .
ادامه در ادامه مطلب
ادامه مطلب









موفق باشین


بیمار از این پاسخ نیز بیشتر به خود پیچید .




خوبیییییییییییین ؟ من که عالیم ، امیدوارم شما هم عالیییییییی باشین
می خواستم بگم که اگه یه نگاهی به لیست لینکهای من بندازین به جزیره دو برخورد می کنین که اونم واسه خودمه و وبلاگ دوم خودم که امیدوارم به کارتون بیاد ...




بقیشو دیگه خودتون فکر کنید و اگه چیزه جالبی به ذهنتون رسید حتما تو قسمت نظرات با بچه های دیگه در میون بذارید ... سبز باشید دوستای خوبم 








ادامه مطلب

و از همینجا روز معلم رو به دبیرای خوبم از جمله : آقای جواندل ، آقای راستین ، آقای سهرابی ، آقای کرد و آقای حسینی که ما بش میگیم کشکول تبریک عرض می کنم و براشون آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگیشون می کنم .


ادامه مطلب
زندگی شیرین است ، مثل شیرینی
یک روز قشنگ ...
زندگی رویایی است ، مثل رویای
ِیک کودک ناز ...
زندگی زیبایی است ، مثل
زیبایی یک غنچه ی باز ...
زندگی تک تک این ساعتهاست ،
زندگی چرخش این عقربه هاست ، زندگی راز دل مادر من . زندگی پینه ی دست پدر است ،
زندگی مثل زمان در گذر ... زندگی ؟؟؟








(فرض کنید چه قد خر کیف شد)
فرشتگان
پرسیدند : چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد... او
... موفق باشین ... راستی نظرتونم درباره امید بگین ... فلن بای ...



بای . .








تبلیغات




